تبليغاتX
هرچه دل تنگت می خواهد بگو

هرچه دل تنگت می خواهد بگو

گفت ، نوشتم .....................

 

 

                                   

          پلیس شهر مردگان مرا جریمه میکند

                               که تو میان شهر ما چرا نفس کشیده ای؟

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت15:9توسط محب | |

 

گفت ، نوشتم

رقص شاخه های مست بید تو دلتنگی آسمون

التماس چادرهای خاکی روی خاک

و فریادهای بی امان بچه ای که بهونه ی باباشو کرده....

اینجا آب هم ساکته

دستهای غربت که روی گردن ها نقش بسته

و کبودی رد دست روی صورت و پاها بی داد میکنه

و بچه ای که چشم به خاک دوخته تا یه بار دیگه صدایی بشنوه....

نگاه سنگین مردم با یه عبارت درشت " بچه های یتیم "

اونقدر بلنده که داره کرم میکنه........

نمی دونم چرا اینقدر بلند این جمله رو فریاد میزنن.....؟!

وقتی ماشینی که توش بودم پیچید توی قبرستون

یه دفعه نگاهم توی نگاهش گره خورد و بلند سرم داد زد

دیدی بی بابا شدم.......؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت15:28توسط محب | |

گفت - نوشتم...

صد بار نوشتم و صد بار پاره كردم و صد بار خط زدم

واژه ها رو پشت سر هم ورق زدم

سطر اول دلتنگي و يك نگاه تر

سطر بعد بغض و يك لب خموش

سطر بعد قصه ناخوانده اي شنو

سطر بعد را با اشك سخت مي توان كه ديد

سطر بعد نقطه و يك اشك هم جلو

سطر بعد هق هق مدام

سطر بعد فرياد بي كلام

سطر بعد را مبهوتانه منگريد

اشكها سطر بعد را پاك كرده اند

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت16:8توسط محب | |

گفتی - نوشتم....

مدام

     پشت سر هم

                     بی تکلف

                                بی ریا

بودنم بسته به آواز اقاقی

بچه ها می خندند

و از این خنده چقدر دلشادم

سهراب تورا می خوانم

آنکه در دفتر شعرش (چون نیما) میگفت :

تو را من چشم در راهم

شباهنگام

در آن دم که سایه ها ......

گو در آن هنگامه شب او آمد؟

آری - ای کاش که او می آمد...

خنده از خنده ی من دلگیر است

قصه از قصه ی من دلسیر است

درد من بیش از این است

دوش پیغام رسید

پشت پرچین حیات

کسی منتظر است

بعد سهراب

 بعد نیما این بار

من بار دگر می گویم

تو را من چشم در راهم.......

تو را من چشم در راهم....................

تو را من چشم در راهم......................................

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت12:52توسط محب | |

گفت ٬ نوشتم......

رنگ این رنگین کمون هم

مثل اون نگاه خسته

نمی دونه بعد بارون

گل به انتظار نشسته

خنده های بچه گونه

شکلک های بی بهونه

یه دونه لواشک ترش

میکنه منو دیونه

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت9:34توسط محب | |

......

 

غوکان سر فرو برده را بگو

زان ارابه های آهنین

این نیست شعر

این نیست یک غزل

زان همه سایه روشن - زان همه راه رفتن

خط خوردگی های فوق دفتر دلم

از تعداد زخم دل من بی خبر است

زان که خسته - بال بسته - بر پای خود استوار ایستاده ام

حال کو - زان گو - که لختی در سایه سار وجودم آرمیده است

بیند که هزار بار در خود می میرم

شاپرکان خسته سبزینه های خیس

همدرد منند و من فارغ از خویشتنم

چه بی رمق گشته اند کشته های ما

چیزی از شما مرا آزار میدهد

به ذره ذره ی وجودم زهره می دهد

چیزی در وجود شما می کشد مرا

نقاب های کهنه رنج می دهد مرا

گاه درد به پیشم یکی دوتا

زخم دیگری از فراسو راز می دهد

رنج را به سوی برگ سبزی باز می دهد

بیچاره این قلم - بیچاره این ورق

دم نمی زند که زخم خویش به او باز می دهد

بیچاره ساز - بیچاره نی - بیچاره قلب سوخته ای از جنس من

که من - با دیدن زخمش باز به او راز می دهم

چقدر آرام و بی ریا کاج ها و سرو

می خواند مرا به آرامشی جدید - به نور و هزار آفتاب

به رنگینه های درون دفترم - ببین

نای ایستادنم نیست - من می روم

نقاشی دلم بر قاب خسته ات

خواب را تا ابد به من هدیه می دهد

کاش که کاش هزاران بار خفته بود

این بار چیز جدیدی به تو هدیه می دهم

دیگر وقتی نمانده با کمی تاخیر

جان خویش را به تو من هدیه می دهم. (محب)

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت12:36توسط محب | |

 

 

تا اطلاع ثانوی تعطیل ..........

.

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت16:34توسط محب | |

طفلکی مجنون

تویه مهربونی مثل رد مروارید توی شبها می مونید

مثل شاعری که تو شعراش غرق شده

مثل لادن ، مثل لیلا ، مثل شیدا می مونید  

مثل مجنون نمی گم 

مجنون که طفلی ناز نداشت

شما خیلی ناز دارید

مثل لیلا می مونید

مثل اوج یه ترانه توی دریا

توی شعر تنهایی مثل یه رویا می مونید

دنیا رو بهم میریزید وقتی از راه می رسید

مثل شورش ، مثل طوفان ، مثل غوغا می مونید

سارا واسه وفاداریش بود که موندگار شد

اگه وفادار بمونید مثل سارا می مونید

رقص موهاتون تو باد سنفنیه عاشقیه

مثل اوج یه ترانه تو اُتلو می مونید

مثل قداست صلیب

واسه مریم و مسیح

مثل مسجد ، مثل معبد ، مثل کلیسا می مونید

یادم اولین روز گونه هامو تر کردید

وقتی دیدید دیوونم حرفامو باور کردید

شما دوسم نداشتید از چشاتون می بارید

نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هر جا می گذشتید گل به پاتون می ریختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر کردید

چه روزهایی که شونم پناه اشکاتون شد

رو زانوهای خستم خستگی رو در کردید

شما که زنگار گرفته نقاب آهنی تون

پس چی شد عاشقی رو قصه عالم کردید ؟

با لبخند دروغی ، چشم سیاه سوری

قصه لیلی مجنون ، چه جوری از بر کردید

تنهاترین سکوتِ فریاد بیدار ما

طفلکی مجنونه که تو دفترم ضرب کردید

پس نذرامون چی میشه ، حتما به یادتون نیست

واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این چندمین باره که شما به من بد کردید 


                                                                                    (حسین و محب)

                                                                      faryade-sukut.blogfa.com

                                                                   tanhatarin-bidar.blogfa.com   

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت19:42توسط محب | |

وصیت دل
(فریاد سکوت تنهاترین بیدار)
 
 
 
آنگاه که نوشته هایم را بر باد می سپردم

در آرزوی این بودم که ای کاش رنگ جوهر لغات بودم

ای کاش به همین سادگی با نوشته شدن قلبی را سبک می کردم

و به همین آسانی در آسمان پرواز می کردم

پرواز ، پرواز میان ابرها ، و باز دیدار سیاه کله گانی

که زیر پایم مثل مورچه وول می خورند

و هر یک با داستانی در دل ، ثانیه ها را رقم می زنند

حال به پاره های وجودم می نگرم که هر یک به سویی روانند

گاه بر کف خیابان نقش می بندد و گاه بر پای عابری بوسه می زنند

چه غریبانه ، درد را با چشم و گوش و دلم احساس می کنم

کاش نبود درد دلی که آن را نتوان گفت

و کاش نبود کاشی که در پی کاش دیگری ...


                                                                                    (حسین و محب)

                                                                      faryade-sukut.blogfa.com

                                                                   tanhatarin-bidar.blogfa.com   


+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت15:36توسط محب | |

 

سلام - سال نو مبارک

 

         گفته بودم میام - بخاطر یه نفره که زود اومدم  - البته خوشحالم که باعث شد زود بیام 

        با یه قلم تیز..............

 

کسی میگفت در این نزدیکی

لاشه ی دل به غارت میبرد

گفتمش : از بهر چه؟

گفت : دل در سینه ماند - جای خود

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت15:56توسط محب | |

 

سلام به همه اونایی که منتظرن تا باز قلمم رو

 تیز کنم .

 

                     

به زودی باز میام ٬ این بار ..........

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت10:33توسط محب | |

سلام به همه شما .........................

منو ببخشید که دیر اومدم فکر نمیکردم باز بتونم بیام - بزارید اینطوری بگم.....

پشت پنجره های تردید کلماتم خشکیده بود و پاها بیرمق از راه رفتن و اشکها هر بار سدی بود بر کلامم و هر بار هق هق گلویم کلماتم را محبوس میکرد .

روزی باور داشتم آسمان را - ستاره را - حتی سهراب را - اما نه میخواهم سهراب بماند. دیدم کسی بر پیشخوان دروغش نماز میخواند و کودکی در طلب یک میوه صادقانه دستش را به سوی مادرش دراز میکند.

آن گه که نبودم فریاد سکوتم پیدا بود؟

 

سهراب ... سهراب ..........

نگو قهر ی از من - تو را میخواهم . کسی میگفت سهراب تخیل است -  بچگانه .

سهراب بگو

قایقت را چگونه ساخته ای

چگونه دور شدی ؟

در شهرما صفر های بی تاثیر . عشق را میسازند.

سهراب - من تورا می خواهم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت19:23توسط محب | |

 

برای تویی که می تونی بفهمی .............. .

                                                                    

درعالم نیستی بودم که عشق با دستان مهربانش مرا در برگرفت و به من موجودیت بخشید . درآن لحظه بر وی نگریستم . چقدر زیبا و مهربان بود آنقدر که از زیبایی اش سرمست شدم وبی اختیار قلبم به تپش افتاد گویی تکه ای از خود او بود . با تمام وجود مرا در آغوش گرفت . چه آرامشی .....!! . با دستان گرمش مرا به سینه اش می فشرد .

ناگهان قطره ای چکید . به سرعت به چهره اش نگاه کردم . آری او میگریست و اشکی از جنس او بر قلبم نقش بست !! . از خود پرسیدم چه خواهد شد؟!! گویی تمام عالم برسرم خراب شده بود آرزوی مرگ میکردم . من برای اشک های او و او برای جدایی از من . باور نمی کردم که از او جداشوم . پس از چند لحظه نفهمیدم چه شد آتشی بر جانم احساس کردم . تنم سوخت و از درد به شدت به خود
می پیچیدم . لحظاتی بعد خود را در قفسی یافتم که گویی با من یکی شده بود و دستان سردی برآن میخورد .

چشمانم را باز کردم او را ندیدم . از دوریش به شدت گریه میکردم . ناگهان صدایش را شنیدم که
می گفت : گریه نکن عزیزم تو از منی و بسوی من باز خواهی گشت . به جایی متوجه ام کرد . دستانی از جنس او را دیدم هر کدام با جامی بر دست و نامی برآن .

اشکی از جنس خدا - مثل باران - دل نوشته های من - همزاد - زادمهر - سارا - تنهایی تنها - دختر خسته - نیما - مهشید - شیما - لیلا - نسیم - دلتنگ - فاطمه - مرضیه - زهرا - آرام - ژابیر - یه دلواپس - آهنی - شبهای بی ستاره - نرگس - مریم - آزاده - تنهاترین بیدار - وستارهایی دیگر................

همه از جنس بلور - درخشان مثل خورشید - با صداقتی همچو آینه . نزدیک شدند و بر زخم هایم مرهمی نهادند و بر پیمانه ی غم ام سبو سبو سر مستی ریختند .

ومن باز عشق را دیدم ................

    

 

                                          

                                                      سهراب ... سهراب ..!!

از پشت در خانه ی دوست

آن سوی پرده ی دلتنگی

می بینم حضور روشنایی را

سهراب .. سهراب

بیا

این جاده ندارد خاری

دل رهگذری می تپد

اینبار تو هم می شنوی

 

 

 

 

برداشت آزاد (فریاد سکوت) :

سفید سیاه

(هر چه میخواهد دلتنگت بگو)

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت0:2توسط محب | |

وباز لحظه دلتنگی وآغوش گرم وبلاگ .

                                                                             

کاش زبان داشتی و می گفتی . چقدر ساکتی ! 

 سکوتت سکوتم را درهم می شکند و آرزوی شیرین کلامی بر لبم می خشکد .

چهار چوب سفید - گاه فکر می کنم در حق تو بد کردم و به رنگ سفید تو گاه رنگ تنفر – گاه رنگ غم و گاه ....... . تو چه صبوری !

دوش سخنم را با رود گفتم به سرعت دور شد – به ماه گفتم رخ برگرفت – به خورشید گفتم ماه را مقابل خود قرار داد – به کوه گفتم برف را برای نشنیدن بهانه کرد . اما تو ............ .

احساس من امروز چقدر خشکیده . چقدرخوشحالم که تو کاغذ نیستی تا ردی از اشکانم بر تو بجای ماند . در میان خیل مردم همگی تنهاییم – اما نه – همگی نه – که من تنهایم .

امروز اشکهایم را به زنجیر کشیده ام تا احساسم محبت را گدایی نکند . از بیان کلمات بر خود می لرزم . که فاش کند همه احساسم . در این جامعه هر که بدنبال خود است – این بر تنهای ام افزوده و صداقت میان من و مردم دژی می سازد و همه با دشنه در طلب این دل من – تا که زخمی افزون کنند بر این دل و من پر ز سکوت – فقط می نگرم – نکند بشکند یکباره – شیشه ی احساسی .

دفتر شعرم را به لبو فروش محله دادم - با اشتیاق می خرید . صفحات دل من از هم می گسست – بر خون می نشست ومن نظاره می کردم .

به کوچه تنهای ام ایمان دارم که برای من امروز بن بستی تنگ و تاریک بیش نیست .

آه ......... گلویم . دستی برآن سنگینی می کند  و هر لحظه  بر سنگینی آن  افزوده  می شود  می خواهم  بگویم که (سکوت) .............. .   

 

چوماری روی تن کوه می خزد راهی

به راه – رهگذری .

خیال دره و تنهایی

دوانده در رگ او ترس .

کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه ی وهم :

ز هر شکاف تن کوه

خزیده بیرون ماری

به خشم از پس هر سنگ

کشیده خنجر خاری .

                                                                            غروب پر زده از کوه .

                                                                            به چشم گمشده تصویر راه و رهگذر.

                                                                            غمی بزرگ – پر از وهم

                                                                            به صخره سار نشسته است .

                                                                            درون دره تاریک

                                                                            سکوت بند گسسته است. (سهراب)

           

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت20:21توسط محب | |

این تنها یک تابلو برای تماشا کردن نیست . این فریاد سکوت که میشنوید .

 

 کاش می شد دستامو تو کالبد بدن بشری فرو کنم ودل تیره ی اون رو با همین دستام بیرون بکشم . تا از زخمی که تو پیکر اون جا میزارم خون جاری شه و من در حالی که بالای سرش ایستادم و گرمی قلب و خون اون رو تو دستم احساس میکنم شاهد مر گش باشم .

قول میدم با همین دستام کلبه ای بسازم که برای تمامی دلهای سیاهی که از سینه ها بیرون اومده جا داشته باشه.

صبحی سر زد . مرغی پر زد . یک شاخه شکست : خاموشی هست . (سهراب)

 

 

 

بدون شرح :

 خانم آقا ‌- حق انتخابتون رو چند می فروشید .

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت19:58توسط محب | |

 

نمی خواستم بیام - می خواستم از وبلاگم قهر کنم .

خسته شدم

وقتی بچه بودم و شبها به آسمون نگاه می کردم – آسمون پر از ستاره بود و همه ستاره ها با تمام وجود می خندیدند - دوست داشتم تو ستاره ها یکی رو برای خودم نشون کنم - ولی الان ستاره ها انگشت شمار شدن - بعضی وقتا هم که آسمون ابریه اصلا نمیشه ستاره ای رو دید – کاش ستاره من یه روزی خود شو به من نشون بده .

 

دریاب - دل خروشیده و جوشیده از آن غم - درتنهایی خود پیچیده و لبخند از لبانم چیده . آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.

   

دیگر گلوی بسته ام خسته است از سکوت - تا کی انتظار که فریاد رسی می آید !!! - شاید این جمعه بیاید - شاید؟

دلم جایی برای پینه ندارد ( ببین ) - گویند دماوند قلب فسرده زمین است – مدعی را باز گو تا بخواند قصه ما -

هر شب در انتظار یار- خورشید روی خود برتافته و فلک بخت سیه بر قامتم بافته .

اکنون چه زیبا گشته ام ؟؟!! - با لباس فلک ایستاده بر پرتگاه به امید مرگ - اما از آن گذشت 5 سال - دریغ که مرگ نیزناآشناست .

 

شکایت دارم از دل

   

هر روز قلم در خون من بیخته – با رنجم آمیخته غوغا میکند - چشم وآه و اشک در ید داشته – بغضی برگلویم کاشته شور برپا می کند – پیکر خود چاک کند – بر عالم فریاد کند – همه اینها شنود این جانم - نکند شکوه که این است همی درکامم – گوید شکوه نکنم - به که گویم توبگو – چه کنم از این دل - بکجا فریاد برم - دانی چرا اینگونه است ؟

اینها همه فریاد سکوت است 

 فریاد سکوت . ( گلوی بسته ام .............. )

 *********************************

 

یه قصه - من که خیلی از اون خوشم اومده امید وارم شما هم خوشتون بیاد

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی 

 پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابجا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد – صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد – در نگاهش چیزی موج می زد – انگار با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب می کرد – انگار با چشمهایش آرزو می کرد .

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت – کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه – چند دقیقه بعد – در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد .

آهای – آقا پسر – پسرک برگشت و به سمت او رفت – چشمانش برق میزد وقتی آن خانم کفش ها را به او داد – پسرک با آن چشمان معصوم و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید.

نه پسرم – من تنها یکی از بندگان خدا هستم .

آها – می دانستم که با خدا نسبتی دارید.

( آقا مهدی ممنون از قصه قشنگت )

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت20:34توسط محب | |

مطالب آزاد :

وباز زمان به لحظه دلتنگی رسیده و ثانیه ها درحال گذر تا این لحظه نیز به پایان برسد ، ومن بی تاب ، که دلتنگی خویش با که گویم و یا اینکه کسی پیدا می شود تا مونسی برای دلتنگی ام باشد  و چقدر عجیب است نزدیکی دلتنگی با سکوت و نیاز آن به فریاد .

در این چهار چوب پر ز غربت با دستان آشنای نا آشنایان ، شاید دری باز شود به روی فریادمان ، فریادی پر ز غربت در چهارچوب صفحه وبلاگ - در لحظه دلتنگی دیگر مجالی برای عقل نمی ماند تا بگوید هر آنچه منطق آنرا تایید می کرد . زبان در سکوتی فرو می رود و دل زخم های خود را آرام آرام می نمایاند ، با فریادی از نوع سکوت . و ما چقدر غافل هستیم از حال دل خویش .

                                              

زبان یا عقل که همواره برای تایید ویا رد کردن حرف ها بیکار نمی ماندند دیگر چیزی نمی گویند .و دل در غربتی بسیار، در قفس فولادی تن باقی می ماند و تنها یکیست که بدان می نگرد و و تنها گوهروجودش را در جواب به تمامی غربت ها نثار می کند . آری ،آرام آرام چشمه دل سر باز می کند و رودی آمیخته با زخم ها و رنج ها جاری می شود . در میان آشنایان نا آشنا با غربتی بیش از پیش.

سکوتی در پی سکوت دیگر ، به دنبال راه دیگریست این فریاد ، اما این بار بغضی در گلو، آخرین راه فریاد را می گیرد و شاید راه آخرین صدا را که صدای نفس است وچقدر دلتنگی با سکوت آشناست .

و اشک و آه ودرد آشنایان درگه فریاد سکوت .

 

                                               

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت18:4توسط محب | |

مطالب آزاد:

وقتی از پشت پیکره امیدوارکتتده امید درخت خشکی سر بیرون میاره . وقتی پاکی و صداقت مثل ستاره سهیل میشه . و هر صد سال یکبار هم نمیشه اون رو هم دید . وقتی پاک بودن مثل زهر میشه و هر لحظه دلهای سیاه . سیاهی خودشون رو روی تمام سفیدی تو میکشن . وقتی سختی ها مثل یه استخون گیرکرده تو گلو میشن . که نه میشه فرو برد ونه بیرون انداخت . وقتی مجبور میشی بخندی تا کسی نفهمه یه بقض بزرگی راه نفست رو بسته . وقتی تو تاریکی شب یا وقتی همه خوابن تو اتاقت یاشایدم زیر پتو گریه میکنی تا کسی نفهمه توب دلت چند تا زخم هست.

اون وقت میفهمی چقدر تنهایی . سنختی تنهایی توی اون لحظه . بخصوص اگر کسی رو هم نداشته باشی تا حرفاتو باهاش بزنی خیلی زجر آور میشه .

توی این لحظه که این مطالب رو براتون می نویسم .  بابت یادآوری این مطالب برای خودم وشما .خیلی ناراحتم.

دنیا پر شده از تاریکی واز نفهمیدنها . پر شده از زشتی و تاریکی و پلیدی وفقط هر ازچندگاهی در گذر زمان میشه کسی رو پیدا کرد که بفهمد و صداقت کودکانه اش دست خوش این دنیا نشده باشد .(ادامه دارد...)

 

شاعرانه :

امروز دوست داشتم شعر خودم رو بنویسم اما بودن نفس های سهراب توی این وبلاگ خالی از لطف نیست .

دنگ ..... دنگ ....

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام  پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرد

پی اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است

واگر می خندم

خنده ام بیهوده است

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت14:1توسط محب | |

اذان رو گفتن . آسمون داره دیگه تاریک میشه . هوای پارک همیشه یکم خنکه . وقتی شب هم بشه رو به سردی میره  . امشب از اون شبهایی که ماه کامله و کمی سرخ رنگ . این فضای شب رو قشنگ تر میکنه . شب پارک هم ساکته هم قشنگ . بخصوص اگر بهونه ای برای تنها بودن داشته باشی . امشب با یه بهونه که کتاب اقتصاد مهندسی ام هست زدم بیرون تا برای وبلاگم مطلبی رو آماده کنم .

و حالا 3 - 2 - 1 (شروع )

وبلاگم رو فعلا به دو موضوع اختصاص میدم .   

 ۱- مطالب آزاد      ۲ - شاعرانه ها

امیدوارم مفید باشه .

 

 

 

مطالب آزاد :

توی تنهایی خودم آروم و بی صدا به این فکر میکردم که مطلبم رو باچی شروع کنم . ناگهان صدای بچه ها که  می خواستن تاب بازی کنن رشته افکارم رو پاره کرد . راستی دنیا چقدر می تونه قشنگ باشه . سبزی درختها . سایه روشنهایی که درختها در شب توی پارک درست می کنن . هیاهوی آدم هایی که هوای بازی های کوکانه به سرشون زده . شکلکی که یه دختر بچه برات در میاره تا تو در جواب عکس العملی رو از خودت نشون بدی .

با اینکه دوست ندارم این قشنگی ها جلوی چشمت رنگ ببازن و لی دوست دارم تا ورقی از برگ های دفتر این دنیا رو نشونت بدم که با مطالب بالا تناقض داره .

وقتی یه نفر به ما نزدیک میشه احساس آرامش رو ار دست میدیم . وقتی مامور نیروی انتظامی به ما نزدیک میشه احساس آرامش رو ار دست میدیم . وقتی وزیر رفاه می خواد در مورد وضعیت رفاه جامعه صحبت کنه احساس آرامش رو ار دست میدیم. وقتی می خوان در مورد نفت - اقتصاد و غیره صحبت کنن دچار استرس میشیم . وقتی یه دختر با تمام صداقتش به ما نزدیک میشه وقتی یه پسر با تمام صداقتش به مانزدیک میشه وقتی یه آدم به مانزدیک میشه میبینیم از هر 100 نفر 99 نفر شون توی صداقتشون صادق نیستن . وقتی توی اجتماعی وارد میشی که همه شون دم از دین وانسانیت میزنن وتو اون جمع همه چی پیدا می کنی غیر از این دو وقتی ......... (ادامه دارد )

 

 

شاعرانه ها :

 

آسمان نیلی . دریا آبی . زمین سبز وبلبلانی سر خوش .

کودکم می گوید :

همه جا پر ز قشنگی و حیات است اکنون .

دل من می گیرد .

جنگلی پر ز درخت . بچه ها می خندند . چلچله می خواند .

باز دل میگیرد .

همه اینها دروغ است دروغ.

آسمان تیره و دریا بی رنگ . بلبلان در طلب یک دانه .

کودکم بی خبر است .

یک نفر پشت درخت . با سرنگی در دست .

بچه ها در خطرند وچلچله از تیر تفنگ ها ندارد پناه .

دل من میگیرد .

کودکم بار دگر می گوید :

همه جا پر زقشنگی و حیات است اکنون .

کاش می بود چنین .

همه جا پر زقشنگی وحیات .

با همه این احوال .

زندگی باید کرد تا شقایق زنده است .     (محب)

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت10:54توسط محب | |

به نام آغاز گر حیات

امروز روز تولد وبلاگ منه (وبلاگ جان تولدت مبارک) امید وارم بتونم مطالب جالب و بروز رو اینجا داشته باشم .

+نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت16:30توسط محب | |